تبليغاتX
پدیسار
پدیسار
آغازی دوباره
کجاست جای رسیدن

دیروز برای مراسم تدفین یکی از اقوام همکارم رفته بودم بهشت زهرا . موقعی که جلوی غسالخانه ایستاده بودم با همکاران  و داشتند يكي يكي متوفي ها رو بيرون مياوردند ،  توي عالم خودم داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه يه وقتي هم من بايستي از اين در و روي شانه ديگران بيرون بيام . چه وقت ؟ شايد هم زمان دوري نباشه ؟!! من نميدونم . و بعد در طول مراسم تدفين تماما ذهنم متوجه اين نكته بود  :
كه چقدر ديره ...
چقدر زمان دارم كه كارهايي رو كه دوست دارم و تا حالا بهشون نرسيدم رو انجام بدم .
چقدر وقت دارم
               براي دوستن داشتن ديگران ..
               براي فراموش كردن خشم  ، نفرت  و كينه ها  ،
                براي زيبا ديدن اطراف  و بهره بردن از حس خوب زندگي ،
                براي قسمت كردن لذت هام با ديگران و دور ريختن خودخواهي ها ،
                براي شكر گفتن نعمت ها و لذت بردن از داشته هام .
               

من از كدام طرف مي رسم به يك هد هد
كجاست سمت حيات
كجا  بند هاي كفش به انگشت ها ي  نرم فراغت گشوده خواهد شد .
كجاست جاي رسيدن و پهن كردن فرش و گوش دادن يه صداي شستن ظرف زير شير مجاور.
.........
سهراب سپهري

 

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مهدی  |