تبليغاتX
پدیسار
پدیسار
آغازی دوباره
آرامش، ايمان، عشق و اميد
چهار شمع بودند كه به آرامي مي‌سوختند . سكوت طوري بر فضاي اتاق خيمه زده بود كه به وضوح مي‌شد صداي درد دلشان را با يكديگر شنيد.شمع اول گفت: من "آرامش" هستم...! هيچ كس نمي‌تواند از نور من محافظت كند. به هرحال فكر ميكنم بايد بروم. چون هيچ دليلي براي ماندن و بيش از اين سوختن نمي‌بينم... رفته رفته شعله‌اش كم نور و كم نور تر شد تا اينكه بطور كامل از بين رفت و خاموش شد. شمع دوم گفت: من "ايمان" هستم. گمان نكنم تا مدت زيادي بمانم، وقت رفتنم فرا رسيده و هيچ دليلي براي بيشتر از اين بودنم باقي نمانده من ديگر براي هيچ كس ارزشي ندارم. تا صحبتهايش تمام شد، نسيمي به آرامي وزيد و شمع دوم را هم خاموش كرد. شمع سوم با غم زيادي شروع به صحبت كرد: من "عشق" هستم . ديگر قدرتي براي ماندن ندارم ديگر كسي به من اهميت نمي‌دهد و مردم قدر مرا نمي‌دانند و فراموش كردند كه عشق از همه كس به آنها نزديك‌تر است، بيشتر منتظر نماند و دوام نياورد، نورش كاملاً از بين رفت و مانند شمع‌هاي قبلي خاموش شد. ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش ديد، با گريه و اندوه زيادي گفت: اي شمع‌ها ! چرا شعله‌تان خاموش شد؟ شما بايد تا ابد روشن بمانيد و همه جا را نوراني كنيد. در آن هنگام شمع چهارم شروع به حرف زدن كرد و گفت: نترس، تا وقتي كه من هستم مي‌توانم آن سه شمع را روشن كنم و هميشه پر نور نگه‌شان دارم زيرا من "اميد" هستم. كودك با اشتياق و شتاب فراواني شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله ي اميد، آرامش، ايمان و عشق را روشن كرد.
2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 10 قبل از ظهر  توسط مهدی  | 

مهمانی پنجم

دیشب مهمانی پنجم هم در رستوران نارنج برگزار شد . برخلاف مهمانی قبلی که ۳۲ نفر شرکت کننده داشت ُ مهمانی دیشب فقط ۱۶ نفر بودند . البته دو نفر از همکلاسی ها جدیدا" به جمع پیوستند . با اینکه هم بوسیله E-Mail  و هم SMS به همه دوستان جلسه قبلی اطلاع داده بودم ولی استقبال چندان خوبی از مهمانی پنجم نشد .
یکی از دلایل شاید این باشد که این جمع بعد از این نزدیکی که پس از سال ها دوری اتفاق افتاده به دنبال یک انگیزه قوی تری برای حضور در این جلسات می باشند . این بحث و در جلسات اولیه هم مطرح شد ولی بسیاری از دوستان مخالف طرح موضوع خاص برای گردهمایی ها بودند و تنها دیدار دوستان و گفتگو های دوستانه را مبنای گردهمایی می دانستند . به هر صورت من پیش بینی می کردم که این خستگی و عدم تمایل و حساسیت و عدم حضور پس از چند جلسه غالب خواهد شد و انگیزه حضور در جلسات از بین خواهد رفت .

با زهم اعتقاد دارم که جمع به این بزرگی نیاز به یک انگیزه و محرک قوی برای جمع شدن دارد . فعلا پیشنهاد خاصی ندارم و منتظر نظر دوستان می مانم .

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مهدی  | 

دعا

خداوندا به من آرامشي عطا فرما تا بپذيرم
آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم
شهامتي كه تغيير دهم آنچه را كه مي توانم
بينشي كه تفاوت آن دو را بدانم

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط مهدی  |